تبليغاتX
سخنگان

خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست
پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی
همه آفریدست بالا و پست
توئی آفریننده‌ی هر چه هست
توئی برترین دانش‌آموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک
چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست
خرد را تو روشن بصر کرده‌ای
چراغ هدایت تو بر کرده‌ای
توئی کاسمان را برافراختی
زمین را گذرگاه او ساختی
توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشن‌تر از آفتاب
تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید
جواهر تو بخشی دل سنگ را
تو در روی جوهر کشی رنگ را

               نظامي

 



نویسنده :آهي - ساعت روز چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

کاروان می آید از شهر دمشق

بر سر خاک شه سلطان عشق

کاروان با خود رباب آورده است

بهر اصغر شیر آب آورده است

کاروان آمد ولی اکبر نداشت

ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

کاروان آمد ولی شاهی نبود

بر بنی هاشم دگرماهی نبود

اربعین حسینی تسلیت باد.



نویسنده :آهي - ساعت روز جمعه ۲۳ دي ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

حاصل عمرم3سخن بیش نبود   خام بودم پخته شدم سوختم .



نویسنده :آهي - ساعت روز سه شنبه ۲۰ دي ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

آورده اند که روزی ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود . بهلول هم در گوشه ای نشسته و به درس او گوش می داد . ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (ع) سه مطلب اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلب بدین نحو است .

اول آنکه می گوید شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید و جنس از جنس متاذی نمی شود .

دوم آنکه می گوید خدا رانتوان دید حال آنکه چیزی که موجود است باید دیده شود . پس خدا را با چشم می توان دید .

سوم آنکه می گوید مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است . یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد .

چون ابوجنیفه این مطالب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف ابوحنی فه پرتاب نمود که از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند .
بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمای ید تا جواب او را بدهم . چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به او گفت : از من چه ستمی به تو رسیده ؟
ابو حنیفه گفت : کلوخی به پیشانی من زده ای و پیشانی و سر من درد گرفت . بهلول گفت درد را می توانی به من نشان دهی ؟ ابوحنیفه گفت : مگر می شود درد را نشان داد ؟

بهلول ج واب داد تو خود می گفتی که چیزی که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (ع)

اعتراض می نمودی و می گفتی چه معنی دارد خدای تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید و دیگر آنکه تو در دعوی خود کاذب و دروغگویی که که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ از جنس خاک است و تو هم از خاک آفریده شده ای پس چگونه از جنس خود متاذی می شوی و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداست پس چگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورده ای و از من شکایت داری و ادعای قصاص می نمایی . ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را
شنید شرمنده و خجل شده و از مجلس خلیفه بیرون رفت .

 



نویسنده :آهي - ساعت روز سه شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

              (( پرستار كاروان درد ))

 

زمان بي تاب بي شكيب

به پنجره ي اميد چشم دوخته بود

خانه ي كوچك علي و فاطمه (عليهما السلام )

قّبه اي ملكوتي در عرصه ي ناسوت

در انتظار طلوع ماهي تمام !

و تاريخ چشم انتظار ظهور يك تاريخ

گذر شتاب زده ي ثانيه ها

تپش تند قلب هستي را مينماياند

و سكوت سبز لحظه ها

آواي خوش استقبال را ترنّم ميكرد

شجره ي طيبه ي طهارت

درخت تنومند عصمت كه:

(( تؤتي ا‍ُكُلَها كلَّ حينٍ بِاذ‍ْنِ رَبِهّا))

اين بار ميوه ي صبر را به بار مي نشست

                     ***

روزگار در پوست خود نمي گنجيد

ثانيه ها به هم تبريك مي گفتند

و لحظه ها سرود ايمان سر مي دادند

آنجا در انتهاي شهر بيداري

در امتداد جاده ي غمخواري

مسافري مهاجر ، مهاجري مجاهد

با كوله بار عصمت ، با زاد راهِ صبر و ذخيره هاي ايمان و فقاهت

در ابتداي جاده ي «سفرِ استقامت » ايستاد

آري ،صدف عصمت شكفت

و درّ ثمين عفت و پاكي

گوهر ناب شجاعت و صبر

رخ نمود

و آنك ، در پايگاه سرخ استقامت

دختري از تبار نور و از تيره ي هجرت

پاي در عرصه ي هستي نهاد

دختري كه از سينه ي وحي شير نوشيد

و در گهواره ي عصمت بزرگ شد

جويبار زلالي از كوثر طهارت

كه ، در بستر تاريخ جاري شد

و به درياي موّاج عاشورا پيوست

بانوي بزرگي كه در مدينه فقاهت و عفت را در كربلا،صبر را

و در كوفه و شام ، شجاعت را تفسير كرد

آري ، زينب بيت الغزل قصيده ي بلند شهادت

ناب ترين واژه ي فرهنگ استقامت

و كلمة الرمز پايداري و تسليم نا پذيري بود

           ***

اي زبان فصيح و حق گوي علي

اي آينه ي تمام نماي عفّت فاطمه (س)

وَ اي همه پاكي همه فرياد

اي روح زنده ي زنده و سيال تاريخ

اي رايت سترگ مبارزه

وَ اي تابلوي تابناك شجاعت

تو تكرار علي ، تجديد فاطمه

تنديس حسن و تصوير ناب حسيني!

واژه ها در سرودن تو كجا جرا‍ُ ت ابراز دارند !

تو برتر از بياني

بالا تر از حكايتي

چگونه ميتوان تو را ترسيم كرد

تو با حسين معني مي شوي

و حسين با تو!

با تولّد تو واژه ي استقامت و كلمه ي شجاعت به دنيا آمد

تو همزاد صبري

هم گوهر صلابتي

قامت شكسته ي تو

رايت افراشته ي غم

پرچم شجاعت و شير مردي

در گستره ي تاريخ

در عرصه ي زمان

و در بسط زمين است

تندر خشم حيدري تو در مجلس يزيد

غرور فرعوني اش را تحقير

و كاخ پوشالي ستم را ويران كرد

 

                  ***

اي پرستار كاروان درد

وَ اي پشتيبان قافله ي مظلوميت

تو شعاع تابناك خورشيد نبوتي

پرتو رخشان كوكب امامتي

شب پَرِه كجا مي تواند آفتاب را انكار كند

اي زينب ،اي كه فرياد و صبر را با هم به يك بستر آوردي

اينك دولت ايمان به نام تو سكّه زد

و قبيله ي بيداري با تو بيعت كرد    

 

                                                                          دكتر خانجاني

 



نویسنده :آهي - ساعت روز يکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

تقسیم عادلانه

 

 

 

 

من همسن و سال پسر تو هستم، تو همسن و سال پدر من هستی ،

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند .

من کار می کنم و درس نمی خوانم .

پدر من نه کار دارد، نه خانه تو هم کار داری، هم خانه، هم کارخانه،

من در کارخانه تو کار می کنم

و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو، دود آن برای من .

من کار می کنم تو احتکار می کنی.

من بار می کنم، تو انبار می کنی .

من رنج می برم، تو گنج می بری.

من در کارخانه تو کار می کنم .

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست :

وقتی که من کار می کنم تو خسته می شوی.

وقتی که من خسته می شوم،  تو برای استراحت به شمال می روی.

وقتی که من بیمار می شوم، تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی.

روز دیگر تو کار نمی کنی، من کار می کنم.

من در کارخانه تو کار می کنم.

کارخانه تو خیلی بزرگ است .

اما کارخانه تو هر قدر هم که بزرگ باشد از کارخانه خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه خدا از همه کارخانه ها بزرگ تر است.

در کارخانه خدا همه کارها به نوبت است .

در کارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه خدا حتی خدا هم کار می کند.

 

www.creatures.blogdoon.com



نویسنده :آهي - ساعت روز يکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

فقیر

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.
هارون دلیل این امر را سوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم




نویسنده :آهي - ساعت روز سه شنبه ۸ آذر ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 

اقبال لاهوري و  امام حسين (ع)

 

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت           حریت را زهر اندر کام ریخت

خاست آن سر جلوه ی خیرالامم               چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمین  کربلا  بارید  و رفت          لاله  در  ویرانها  کارید  و رفت

آن امام  عاشقان  پو ر بتول             سرو  آزادی  زبستان  رسول

تا  قیامت  قطع  استبدا د  کرد         موج  خون  او چمن  ایجاد  کرد

الله الله  بای  بسم   اله    پدر           معنی  ذبح  عظیم  آمد  پسر

          بهر حق در خاک و خون گردیده است          پس بنای  لاا له  گردیده است

مدعایش   سلطنت بودی اگر             خود نکردی با چنین سامان سفر

         دشمنان چون ریگ صحرا   لاتعد               دوستان  او به یزدان هم عدد

سر   ابراهیم و  اسمعیل   بود             یعنی آن اجمال را تفصیل بود

عزم او چون  کوهساران استوار               پایدار   و تند سیر وکامكار

تیغ بهر عزت دین است و بس            مقصد او حفظ آئین است و بس

         ما سواله را مسلمان بنده نیست              پیش فرعونی بسرش افکنده نیست

خون  او  تفسیر   این    اسرار کرد                 ملت   خوابیده  را بیدار کرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشید         از رگ ارباب باطل خون کشید

رمز قرآن   از حسین  آموختیم          ز آتش او   شعله ها     اندوختیم

تارما  از  زخمه اش لرزان هنوز                تازه  از تکبیر  او  ایمان  هنوز

                      ای صبا   ای پیک دور   افتادگان                اشگ ما بر خاک پاک او  رسان                     



نویسنده :آهي - ساعت روز دوشنبه ۷ آذر ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

    ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

 

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

 

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

 

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

 

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

 

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

 

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

 

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

 

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن!

 

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

 

بر دل بهایی نه هر بلا که بتوانی

 



نویسنده :آهي - ساعت روز سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

مثل حکیمانه :

 

معروف است که کلاغی جوجه اش را پند می داد که هر وقت انسانی را دیدی که بر روی زمین خم شد حتما فرار کن ، زیرا ممکن است سنگی از زمین بگیرد و بر بال تو زند .

 

جوجه کلاغ گفت :

 

من هر وقت انسانی ببینم فرار میکنم ، زیرا ممکن است سنگ را از جای دیگر برداشته و در دست داشته باشد ...

 

 

(گاهی معاشرت ها خطرناک است و گاهی همنشینی سبب گمراهی می شود)

 

 

www.creatures.blogdoon.com

 

 

 



نویسنده :آهي - ساعت روز سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

1234567...

X




  

خانه
آرشیو وبلاگ
ایمیل مدیر وبلاگ


آرشیو مطالب

بهمن1390-1 پست
دی1390-2 پست
آذر1390-7 پست
آبان1390-5 پست
مهر1390-6 پست
شهریور1390-13 پست
مرداد1390-7 پست
تیر1390-7 پست
خرداد1390-12 پست
اردیبهشت1390-9 پست
فروردین1390-11 پست
اسفند1389-19 پست
بهمن1389-26 پست
دی1389-41 پست
آذر1389-38 پست
آبان1389-51 پست
مهر1389-52 پست
شهریور1389-36 پست


موضوعات

حكمت ها
حكايت ها
متن ادبي
احاديت و روايت ها
اشعار
دعا و مناجات
گوناگون
شعر آزاد


مطالب اخیر

شعر
کاروان...
تک بیت
آورده اند که ...
شعر
تقسیم عادلانه
حکایت
شعر
شعر
مثل حکیمانه :
حکایت
شعر
ای خدایی که :
ظرایف
حکمت


پیوندها

دوست داران محيط زيست و حيات وحش


نویسندگان وبلاگ

آهي


آمار وبلاگ

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 60
بازدید ماه جاری: 1811
بازدید کل: 48439