خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست
پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی
همه آفریدست بالا و پست
توئی آفرینندهی هر چه هست
توئی برترین دانشآموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک
چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست
خرد را تو روشن بصر کردهای
چراغ هدایت تو بر کردهای
توئی کاسمان را برافراختی
زمین را گذرگاه او ساختی
توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشنتر از آفتاب
تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید
جواهر تو بخشی دل سنگ را
تو در روی جوهر کشی رنگ را
نظامي
کاروان می آید از شهر دمشق
بر سر خاک شه سلطان عشق
کاروان با خود رباب آورده است
بهر اصغر شیر آب آورده است
کاروان آمد ولی اکبر نداشت
ام لیلا شبه پیغمبر نداشت
کاروان آمد ولی شاهی نبود
بر بنی هاشم دگرماهی نبود
اربعین حسینی تسلیت باد.
حاصل عمرم3سخن بیش نبود خام بودم پخته شدم سوختم .
(( پرستار كاروان درد ))
زمان بي تاب بي شكيب
به پنجره ي اميد چشم دوخته بود
خانه ي كوچك علي و فاطمه (عليهما السلام )
قّبه اي ملكوتي در عرصه ي ناسوت
در انتظار طلوع ماهي تمام !
و تاريخ چشم انتظار ظهور يك تاريخ
تپش تند قلب هستي را مينماياند
و سكوت سبز لحظه ها
آواي خوش استقبال را ترنّم ميكرد
شجره ي طيبه ي طهارت
درخت تنومند عصمت كه:
(( تؤتي اُكُلَها كلَّ حينٍ بِاذْنِ رَبِهّا))
اين بار ميوه ي صبر را به بار مي نشست
***
روزگار در پوست خود نمي گنجيد
ثانيه ها به هم تبريك مي گفتند
و لحظه ها سرود ايمان سر مي دادند
آنجا در انتهاي شهر بيداري
در امتداد جاده ي غمخواري
مسافري مهاجر ، مهاجري مجاهد
با كوله بار عصمت ، با زاد راهِ صبر و ذخيره هاي ايمان و فقاهت
در ابتداي جاده ي «سفرِ استقامت » ايستاد
آري ،صدف عصمت شكفت
و درّ ثمين عفت و پاكي
گوهر ناب شجاعت و صبر
رخ نمود
و آنك ، در پايگاه سرخ استقامت
دختري از تبار نور و از تيره ي هجرت
پاي در عرصه ي هستي نهاد
دختري كه از سينه ي وحي شير نوشيد
و در گهواره ي عصمت بزرگ شد
جويبار زلالي از كوثر طهارت
كه ، در بستر تاريخ جاري شد
و به درياي موّاج عاشورا پيوست
بانوي بزرگي كه در مدينه فقاهت و عفت را در كربلا،صبر را
و در كوفه و شام ، شجاعت را تفسير كرد
آري ، زينب بيت الغزل قصيده ي بلند شهادت
ناب ترين واژه ي فرهنگ استقامت
و كلمة الرمز پايداري و تسليم نا پذيري بود
***
اي زبان فصيح و حق گوي علي
اي آينه ي تمام نماي عفّت فاطمه (س)
وَ اي همه پاكي همه فرياد
اي روح زنده ي زنده و سيال تاريخ
اي رايت سترگ مبارزه
وَ اي تابلوي تابناك شجاعت
تو تكرار علي ، تجديد فاطمه
تنديس حسن و تصوير ناب حسيني!
واژه ها در سرودن تو كجا جراُ ت ابراز دارند !
تو برتر از بياني
بالا تر از حكايتي
چگونه ميتوان تو را ترسيم كرد
تو با حسين معني مي شوي
و حسين با تو!
با تولّد تو واژه ي استقامت و كلمه ي شجاعت به دنيا آمد
تو همزاد صبري
هم گوهر صلابتي
قامت شكسته ي تو
رايت افراشته ي غم
پرچم شجاعت و شير مردي
در گستره ي تاريخ
در عرصه ي زمان
و در بسط زمين است
تندر خشم حيدري تو در مجلس يزيد
غرور فرعوني اش را تحقير
و كاخ پوشالي ستم را ويران كرد
***
اي پرستار كاروان درد
وَ اي پشتيبان قافله ي مظلوميت
تو شعاع تابناك خورشيد نبوتي
پرتو رخشان كوكب امامتي
شب پَرِه كجا مي تواند آفتاب را انكار كند
اي زينب ،اي كه فرياد و صبر را با هم به يك بستر آوردي
اينك دولت ايمان به نام تو سكّه زد
و قبيله ي بيداري با تو بيعت كرد
دكتر خانجاني
تقسیم عادلانه
من همسن و سال پسر تو هستم، تو همسن و سال پدر من هستی ،
پسر تو درس می خواند و کار نمی کند .
من کار می کنم و درس نمی خوانم .
پدر من نه کار دارد، نه خانه تو هم کار داری، هم خانه، هم کارخانه،
من در کارخانه تو کار می کنم
و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است:
سود آن برای تو، دود آن برای من .
من کار می کنم تو احتکار می کنی.
من بار می کنم، تو انبار می کنی .
من رنج می برم، تو گنج می بری.
من در کارخانه تو کار می کنم .
و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست :
وقتی که من کار می کنم تو خسته می شوی.
وقتی که من خسته می شوم، تو برای استراحت به شمال می روی.
وقتی که من بیمار می شوم، تو برای معالجه به خارج می روی.
من در کارخانه تو کار می کنم.
و در اینجا همه کارها به نوبت است:
یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی.
روز دیگر تو کار نمی کنی، من کار می کنم.
من در کارخانه تو کار می کنم.
کارخانه تو خیلی بزرگ است .
اما کارخانه تو هر قدر هم که بزرگ باشد از کارخانه خدا که بزرگتر نیست.
کارخانه خدا از همه کارخانه ها بزرگ تر است.
در کارخانه خدا همه کارها به نوبت است .
در کارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.
در کارخانه خدا حتی خدا هم کار می کند.
روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.
هارون دلیل این امر را سوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم
اقبال لاهوري و امام حسين (ع)
چون خلافت رشته از قرآن گسیخت حریت را زهر اندر کام ریخت
خاست آن سر جلوه ی خیرالامم چون سحاب قبله باران در قدم
بر زمین کربلا بارید و رفت لاله در ویرانها کارید و رفت
آن امام عاشقان پو ر بتول سرو آزادی زبستان رسول
تا قیامت قطع استبدا د کرد موج خون او چمن ایجاد کرد
الله الله بای بسم اله پدر معنی ذبح عظیم آمد پسر
بهر حق در خاک و خون گردیده است پس بنای لاا له گردیده است
مدعایش سلطنت بودی اگر خود نکردی با چنین سامان سفر
دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد دوستان او به یزدان هم عدد
سر ابراهیم و اسمعیل بود یعنی آن اجمال را تفصیل بود
عزم او چون کوهساران استوار پایدار و تند سیر وکامكار
تیغ بهر عزت دین است و بس مقصد او حفظ آئین است و بس
ما سواله را مسلمان بنده نیست پیش فرعونی بسرش افکنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کرد ملت خوابیده را بیدار کرد
تیغ لا چون از میان بیرون کشید از رگ ارباب باطل خون کشید
رمز قرآن از حسین آموختیم ز آتش او شعله ها اندوختیم
تارما از زخمه اش لرزان هنوز تازه از تکبیر او ایمان هنوز
ای صبا ای پیک دور افتادگان اشگ ما بر خاک پاک او رسان
|
ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی |
|
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی |
|
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را |
|
آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی |
|
بیوفا نگار من، میکند به کار من |
|
خندههای زیر لب، عشوههای پنهانی |
|
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم |
|
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟ |
|
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمیخواهیم |
|
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی |
|
رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن |
|
آستین این ژنده، میکند گریبانی |
|
زاهدی به میخانه، سرخ روز میدیدم |
|
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی |
|
زلف و کاکل او را چون به یاد میآرم |
|
مینهم پریشانی بر سر پریشانی |
|
خانهی دل ما را از کرم، عمارت کن! |
|
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی |
|
ما سیه گلیمان را جز بلا نمیشاید |
|
بر دل بهایی نه هر بلا که بتوانی |
مثل حکیمانه :
معروف است که کلاغی جوجه اش را پند می داد که هر وقت انسانی را دیدی که بر روی زمین خم شد حتما فرار کن ، زیرا ممکن است سنگی از زمین بگیرد و بر بال تو زند .
جوجه کلاغ گفت :
من هر وقت انسانی ببینم فرار میکنم ، زیرا ممکن است سنگ را از جای دیگر برداشته و در دست داشته باشد ...
(گاهی معاشرت ها خطرناک است و گاهی همنشینی سبب گمراهی می شود)
| ||||||